سلام این فصل اول ببخشید دیر کرد آخه یه اشتباهی کردم کل فصل پرید
فصل اول : تصمیم غیر منتظره
هری ناگهان از خواب پرید . دوباره همان کابوس را دیده بود . لحظه مرگ دامبلدور . پس از مرگ دامبلدو لحظه ای صورت وچشمهای او از نظرش دور نمیشد .
از اسنیپ از مالفوی از ولدومورت و از تمام دوستداران ولدمورت متنفر بود .
هنوز نمی توانست باور کند که آلبوس دامبلدور بزرگترین جادوگر قرن تنها کسی که ولدمورت از او میترسید به دست کسی که به او اعتماد داشت کشته شده است .نمی توانست باور کند که دامبلدور برای همیشه اورا ترک کرده است.کسی که همیشه برای او مثل پدر بود اورا ترک کرده بود باور نمی کرد ولی چه میشد کرد که در برابر چشمانش طلسمی سبز رنگ همان طلسمی که پدر ومادرش را از او گرفته و او را تبدیل به هری پاتر معروف کرده بود، تنها کسی که جای آنها را برای او پر کرده بود را نیز از هری گرفته بود .
از این فکر بیرون آمد و باز هم به سراغ نامه ای رفت که از درون گردنبند اسلایترین پیدا کرده بود . نامه ای که می گفت تمام زحمات دامبلدور در مورد پیدا کردن آن جاودانه ساز به هدر رفته است .
با به یاد آوردن دامبلدور دوباره اشک در چشمهای هری حلقه زد و دلش گرفت.
ر.ا.ب که بود ؟ آیا ر.ا.ب توانسته بود جاودانه ساز را نابود کند ؟ باید این را می فهمید و برای همین بود که امسال نمی خواست به خانه اش یعنی هاگوارتز برگردد. باید دنبال بقیه جاودانه ساز ها می گشت، آنهارا پیدا کرده نابود میکرد و پس از آن به سراغ ولدمورت می رفت وبا او می جنگید و نا بودش می کرد حتی اگر در این راه کشته میشد ولی اول باید ولدمورت را نابود میکرد .
ولدمورت. چرا باید اونو با اسمی صدا کنم که خودش اونو انتخاب کرده تامردم از گفتنش بترسن از این به بعد اونو تام صدا میکنم یا ، نه رایدل صداش میکنم چون اصلا خوشش نمیاد اونو با اسم پدر مشنگش صدا کنن آره از این به بعد اونو رایدل صداش میکنم پس خدا حافظ لرد ولدمورت
هری این جمله آخرو بلند گفت واین باعث شد ورنون دورسلی از طبقه پایین داد لزنه هری پاتر بیا پایین .
هری گفت : اوه دو باره
- مگه من به تو نگفته بودم که حق ندا ری اسم اون وهر چی که به اون مربوطه رو تو این خونه بیاری حتی اسم دوستات
جمله آخر هری رو عصبانی کرد وگفت: ولدومورت دوست من نیست اون بزرگترین دشمن منه همونی که پدر ومادرم رو کشت والان هم می خواد منو بکشه
-این به من مربوط نیست اگه یه بار دیگه تو این خونه اسمی از جا... بیاری از این خونه میندازمت بیرون
-خب پس بهتره به شما بگم اگه امسال استادم بهم نمیگفت این تابستون آخرو بیام اینجا عمرا پامو میذاشتم اینجا حالام فقط تا روز تولدم اینجا می مو نم وبعد از اینجا میرم
-چه فرقی می کنه دو باره تابستون سال بعد بر میگردی
-این بار نه برای همیشه میرم
-واقعا
- آره
هری بعداز گفتن این حرف به صورت ورنون دورسلی نگاه کرد خوشحالی وصف ناپذیری وجودش رو در بر گرفته بود . به صورت دادلی نگاه کرد اونم مثل پدرش خوشحال بود بعد به خاله پتونیا نگاه کرد خشکش زد و گیج شد در صورت خاله پتونیا غم واندوه کسی رو میدید که چیزی رو که دوست داشت ازش گرفته بودن باور کردنی نبود یعنی اون از رفتن هری ناراحت بود ؟ باید اینو می فهمید.
هری برگشت وبه اتاق خودش رفت .
تو اتاق هری چیزای عجیب زیادی رو زمین بود ، یه قلم پر ،یه کتاب افسون های دفاعی برای مبتدی ،یه جاروی خوشگل که رو دستش نوشته بود :آذرخش و خیلی چیرای دیگه
یه جغدم تو یه قفس آهنی بود به اسم هدویگ هری تا جغد رو دید به یادش افتاد که از اول تابستون یه نامه هم به دستش نرسیده حتی از رون و هرمیون و حتی روز نامه هم براش فرستاده نشده واون هیچ راهی برای ارتباط با دنیای جادوگری نداشت جز کریچر هری بلند کریچر رو صدازد وچند لحظه بعد یه موجود پیر و بی ریخت جلوی هری تعظیم کرده بود البته با اکراه تمام
-کریچر برو و روز نامه های یک هفته گذشته رو برام بیار
کریچر با صدایی نه چندان آروم زمزمه کرد : گند زاده دو رگه فکر میکنه کیه داره به کریچر محبوب خانم بلک دستور میده
-چیزی گفتی ؟
-نه ارباب
-پس زود باش
کریچر رفت وهری دو باره از دنیای جادو گری دور شد. خسته بود به خاطر همین روی تخت دراز کشید و خوابید .
هری هری صدایی آشنا به گوش هری رسید هری چشماشو باز کرد باور نمیکرد کسی که جلوی اون ایستاده بود دامبلدور بود .
-سلام پر فسور شمایین
-آره هری منم . اومدم یه چیزی بهت بگم هری تو باید امسال هم به مدرسه بری وخوب درسهاتو بخونی
- اما شما که اونجا نیستین
- هری من همیشه با توام
- اما
- اما بی اما گفتم به مدرسه میری
-چشم پر فسور
هری تکانی ناگهانی خورد و چشمهایش را باز کرد و حالش گرفته شد بد جور آخه دید همه اینا خواب بود و کریچر نشسته رو سینش
-برو کنار از رو سینم تو اینجا چیکار میکنی
- روزنامه ها رو آوردم قربان
-باشه بذارشون رو میز و برو هاگوارتز
-چشم
پس یعنی من دامبلدورو تو خواب دیدم وبه مدرسه نمیرم اما نه من به دامبلدور قول دادم وباید به مدرسه برم ومیرم
هری اینو گفت ورفت سراغ روز نامه ها و به تیتر های وحشتناکشون نگاه کرد:
فرار دسته جمعی مرگخواران از آزکابان ، قتل عام مشنگ ها ، حمله به وزارتخانه توسط مرگ پوشه ها ،۲۰کاراگاه ناپدید شدند ،دامبلدور کشته شد ، هاگوارتز تعطیل میشود ؟
هری به سراغ این تیتر رفت :
به گزارش خبر نگار ما در شورای عالی جادوگران ویزنگاموت مورد تعطیلی هاگوارتز را بررسی کردند وبه این نتیجه... هری دیگر ادامه نداد از پنجره بیرون را تماشا کرد هوا بسیار مه آلود بود و هری می دانست این از اثرات وجود دیوانه ساز ها است .
چندروز بعد به کندی سپری شد بدون هیچ اتفاق هیجان انگیزی
نیمه شب تولد هری صدایی اومد : هری بیدار شو باید بریم
-آآآآآآآآ.....تو کی هستی
- هری منم آرتور ویزلی
من باید مطمئن بشم پس جواب بدین :خانوم ویزلی دوست داره شما اونو چی صدا کنین
- مالی لرزونک
-سلام آقای ویزلی چرا اومدین اینجا اومدم ببرمت
-ولی
ولی نداره هری تو الان ۱۷ سالته ومیتونی بیای
-خب حالا کجا میریم
-پناهگاه
- چطوری غیب و ظاهر میشیم ؟
- نه هری از یه راه تازه استفاده میکنیم راهی که هیچ کس بلد نیست
-یعنی یه راه تازه ؟
-بله هری ویه راه کاملا راحت
-این چه راهیه وچه کسی اونو پیدا کرده
- هری اول جواب سوال اولتو میدم این راه با استفاده از چوبدستی و خیلی هم راحته
-چطوری
- هری خیلی راحته و فقط دو مرحله داره
-اونا چی هستن؟
-اولین مرحله اینه که مقصدتو در نظر میگیری ودو مین مرحله اینه که چوبدستی تو به طرف خودت میگیری و میگی :تودیسپلیس
-آقای ویزلی من تا حا لا این روشو نه شنیدم ونه دیدم این رو از کجا پیدا کردین
- هری گفتم که بذار بریم بعد بهت می گم . حالا حاضری
- بله
-پس برو
هری چوبدستیش رو به طرف خودش گرفت پناهگاه رو در نظر گرفت و گفت :تودیسپلیس
احساس خیلی قشنگی داشت به طوری که هری دلش نمیخوایت از اون حالت بیرون بیاد احساسی کاملا متفاوت با بقیه راه های انتقال ولی از این حالت بیرون اومد وپناهگاه رو مقابلش دید چند احظه بعد آقای ویزلی هم اونجا ظاهر شد
- هری چطور بود
-عالی بود آقای ویزلی
-پس خوشت اومد
-راستی آقای ویزلی مگه شما این جارو طوری طلسم نکردین که کسی نتونه اینجا غیب و ظاهر بشه ؟
- چرا هری ولی چیزی نمیتونه جلوی این طلسمو بگیره
-این یعنی هر کسی میتونه هر جا که بخواد ظاهر بشه ؟
-هم بله وهم نه هری
-یعنی چی ؟
-هری درسته که هیچ چیز نمیتونه جلوی این طلسمو بگیره اما کسی هدف سیاه وشومی داشته باشه وبخواد به وسیله این طلسم اونجا ظاهر بشه نمیتونه ازش استفاده کنه برای مدت چند ساعت در محیطی که کاملا بر عکس اون محیطه زندانی میشه وبعداز چند ساعت سر جای اولش ظاهر می شه
-چقدر جالب آقای ویزلی نگفتین این راهو چه کسی پیدا کرده؟
-هری دامبلدور این راهو پیدا کرده بود واین قط یکی از ابتکارات اون بود
-یعنی اون ابتکارات دیگه ای هم داشت ؟
-بله هری خیلی
- مثلا چی ؟
متاسفانه نمیدونیم هری
هیچ کس خبر نداره؟
-تقریبا بله
-راستی آقای ویزلی امسال مدرسه باز می مونه یا نه ؟
-نمی دونم هری احتمالا باز می مونه
-مدیر مدرسه امکان داره کی باشه ؟
-نمیدونم هری معلوم نیست
-امکان داره پرفسور مک گوناگل مدیر مدرسه شه نمیدونم هری
-فکر...
هری بهتره بری خونه منم یه کار کو چو لو دارم اونو انجام میدم وبعد میام خونه پس تو برو
هری آرام به طرف خونه راه افتاد پناهگاه هیچ فرقی با قبل نکرده بود به جز اینکه همه جا به طرزی نا خوش آیند تاریک و ساکت بود سکوت شومی به نظر می اومد هری کمی می ترسید وبه این علت دستشو برد روی چوبدستیش به در خونه رسید گوش داد هیچ صدایی نمی اومد هری آروم در زد صدایی اومد :
-کیه
صدای خانم ویزلی بود
-منم خانم ویزلی هری
-اوه سلام تویی هری ولی بذار اول ازت سوال امنیتی رو بپرسم -خب بپرسین
- هری تو قبل از مرگ دامبلدور با اون کجا رفتین ؟
-خانم ویزلی سو استفاده نکنین این یه رازه
-باشه پس صبر کن یکی دیگه بپرسم
- خانم ویزلی رود باشین من یخ زدم
-باشه هری بگو ببینم پارسال وقتی اومدی خونه ما سوال امنیتی آرتور از من چی بود
- وقتی تنهایین..
- خب هری فهمیدم که خودتی درو باز کن بیا تو
هری درو باز کرد ولی هیچ کسی رو ندید
یهو در پشت سرش بسته شد وهری بر گشت ببینه چه خبره که یه دیوانه ساز دید که داره میاد به طرفش هری بلافاصله گفت :
اکسپکتوپاترونوم
گوزن نقره ای رنگی از چوبدستی هری بیرون اومد وبه طرف دیوانه ساز رفت دیوانه ساز شروع کرد به عقب بر گشتن که افتاد رو زمین و هری فهمید که اون یه لولو خورخوره ست وهری شکلی رو توذهنش در نظر گرفت و گفت :
ریدیکلوس
لولو چرخید و چند لحظه بعد ایستاد به شکل یه دیوانه ساز که لباس سفید پوشیده بود دستاش تمیز بورن وروی دهن مکنده ش یه چسب بود ونمی تونست چیزی رو بمکه
یهو صدای خنده های بلندی تو اتاق پیچید که هری کم مونده بود خودشو خیس کنه که برگشت عقب و دید که جمع اراذل اوباش جمعه و فقط گلشون کم بود که اونم هریه و الان اومده .
هری به جمعی که داشتن میخندیدند نگاه کرد همه اونجا بودن : رون، هرمیون، جینی، فرد ،جرج، بیل، چارلی و...همه اونجا بودن
هری با خودش گفت:
حالا صبر کنین نشونتون میدم
که ناگهان
بوووووووووووووووووووم
صدای انفجاری اومد و همه ترسیدن
هری بر گشت ودید : لولوی بی چاره طاقت این همه بی مر وتی و تحقیر رو نداشته ونتونسته این شکست و سر خوردگی رو دووم بیاره واز شدت دپرس و ناراحتی منفجر شده
هری بر گشت وبه قیافه های اجق وجق اونا نگاه کرد ونتونست جلوی خنده ش رو بگیره و پقی زد زیر خنده
جینی از حال رفته وبیهوش شده بود ،هرمیون و رون داشتن لباساشونو از پاهاشون جدا میکردن چون خیس شده بود و به پاهاشون چسبیده بود ، چشم جادویی مودی داشت مثل فرفره به دور خودش می چرخید، رنگ تانکس مثل آب شده بود (به حدی رنگش پریده بود که مثل آب زلال شده بود ) وبقیه هم از این قاعده مستثنی نبودند .
بعد هری به طرف افرادی رفت که هنوز تمیز بودند وبا اونا دست داد ورو بوسی کرد وهمه تولدش را به او تبریک گفتند و هدیه های هری رو بهش دادند وبعد از اون رفتند سراغ خوردن کیک ووقتی کیک تموم شد نوبت باز کردن هدیه ها رسید هری اول از همه هدیه مودی رو باز کرد .اون یه عینک بود .
-ممنونم مودی این عینکم دیگه کهنه شده بود
-نه پاتر این عینک رو از روی عینک قدیمیت میزنی
هری این کارو کرد وبعد : همه جا شفاف وصاف شد و عینک دو باره یک عینک نو شده بود
-ممنونم مودی ابن عالیه این چیکار می کنه و از کجا گیرش آوردی ؟
-هری این عینک ، عینک تو رو در برابر ضربه مقاوم میکنه که به راحتی نشکنه در صورت ضربه خوردن صدمه ای به تو نزنه همیشه مناسب چشم توئه بدون اینکه تو بخوای از چشمت جدا نمیشه ومهمتر از همه چشم تورو در برابر تمام طلسمهایی که به چشمت صدمه میزنه محافظت میکنه و چند تا خاصیت دیگه که خودت باید پیدا کنی
- مودی اینو از کجا آوردی ؟
- اینو دامبلدور سالها پیش به من داده بود
هری بقیه هدایا را هم باز کرد که عبارت بودند از : کتاب های مختلف ورد های جادویی و...و لیست کامل لوازم مغازه فرد وجرج
-ممنونم از این به بعد میتونم هروقت که به مغازه شما اومدم میدونم که شما چی تو مغازتون دارین
-هری اشتباه نکن ما اینو بتو دادیم که هرچی لازم داشتی رو اون علامت بزنی تا ما برات بفرستیم
-پس پولشو ...
-رایگانه
- ولی
-ولی بی ولی تو سر مایه این کارو بهمون دادی و ما ازت پول نمیگیریم
-راست میگن هری
این خانم ویزلی بود
-چشم خانم ویزلی
تا وقت خواب هیچ اتفاق خاصی نیافتاد
- هی هری داری کجا میری ؟
-رون میرم تو اتاق تو تا بخوابم
-اشتباه تو همین جاست تو اونجا نمی خوابی
-پس کجا
-تو اتاق جینی
پایان فصل اول
اینم کل فصل اول .
فصل دوم اسمش هست شب پر ماجرا امید وارم ازش خوشتون بیاد سعی میکنم تا سه شنبه بذارمش