سلام دوستان
شرمنده که این همه وقت نبودم و بدقولی کردم اما باور کنید همه اش تقصیر من نبود
یه مشکلاتی داشتم که منواز همه چیز دور کرد
به هرحال بازم اومدم تا شروع کنم اما این باراز شروع تا پایان  مدت زیادی طول نمیکشه  و داستان ما هم به فرجام خودش می رسه
به هر حال اینم از داستان :


فصل 14
- فکر میکنی کجا رفت ؟
- گفت میره جایی که هیچ انسانی اونجا نیست ؟
- یعنی کجا ؟
- نمیدونم
هنوز چیزی از رفتن هری نگذشته بود که این حرف ها میان رون و هرمیون رد و بدل شد
- جینی ؟ ...جینی چرا جواب نمیدی ؟
رون همزمان با این حرفها به سمت جینی چرخید و با صحنه ای وحشتناک مواجه شد .......
جینی بر زمین افتاده و به خود می پیچید ...حالت تشنج شدیدی داشت و از گوش هایش خون می آمد ........ اما رون هم نتوانست کمکی به او بکند و خود نیز در چنان حالتی گرفتار شد
...........................................................................
آتنشی در میان جمع شعله ور شد و مردی جوان با ردای سرخ از آن خارج شد
- تو کی هستی ؟ ....خیلی وقته که الفها  سراغ ما نمیان ...
- اوه کراسوس .....دوست عزیز ..... اصلا انتظار نداشتم که منو به این زودی فراموش کنی
و لحظه ای بعد اژدهایی عظیم به رنگ سرخ جای مرد جوان را گرفت
- هری ؟ ...هری پاتر ؟.....
- مگه اژدها ساحر دیگه ای هم وجود داره ؟
- البته که نه .ولی واقعا تغییر کردی .ظاهرت شبیه الفها شده .و ...........صبر کن ببینم تو چطور بدون دروازه به آلاگیزیا اومدی؟
- دوست من ......چرا اینقدر به دنبال جزئیات می گردی ؟ مهم اینه که من  الان اینجام و میتونم بگم در قوی ترین حالت ممکن
- برای چی اومدی ؟
- تو که انتظار نداری من وظیفه مو فراموش کنم ؟ نه ؟
- یعنی . تو ..مر گبال .... الف .......
- یعنی اینقدر غافلگیر کننده بود ؟ .نکنه باید فرار می کردم ؟
- اما تو .......
- می خواید برم ؟
- نه ولی .......
هری به چهره ی تک تک اژدها ها نگاه کرد و در سیمای خشن آنها بارقه های امید را دید .امیدی که قرن ها پنهان شده بود و قدردانی .........
- قبلا گفته بودین کسی جای الفها رو نمی دونه ..نه ؟
- هنوز هم اینو میگم ...
ولی ما هنوز وقت داریم تا اونا رو پیدا کنیم ..... کسی از شما پرواز صلح رو بلده ؟
-  من بلدم هری ولی  .با وجود مرگبال .ما خیلی وقته اون طور که می خوایم پرواز نکردیم
- خوب من نمی خوام مرگبال از وجودم با خبر بشه .......
- اما اون باخبر شده
- چی ؟ چطور ؟
ناگهان خشم و نا امیدی در چهره ی هری پیدا شد و سایرین با دیدن این تغییرات در هری از او فاصله گرفتند
- یکی از  افراد مرگبال ما رو وقتی تو تغییر شکل می دادی دیده و به اون گفته .الان مرگبال دنبال توه
- واقعا که ....خوب اولین نقشه ی من کنسل شد . پس می رم سراغ دومین نقشه
نا امیدی چهره ی هری جای خود را به آـسودگی داد و ترکیب خشم و آسودگی اورا پر ابهت تر کرده بود
- کراسوس تو باید پرواز صلح رو انجام بدی ...
- اما مرگبال منو میبینه و به ما حمله میکنه ....
- قرار نیست اون تو رو ببینه .تو برای اژدها ها نا مرئی میشی ... اما برای الفها نه .
- هری ما نمیتونیم منو از دید مرگبال مخفی کنیم ....اون خیلی قدرتمنده و جادو رو حس میکنه ...به هر حال اون منو میبینه ...
- یعنی اون قدرتمند تر از قدرتمند ترین افراد سه نژاده ؟
- سه ؟ اما این جا فقط منو تو هستیم ....تو اژدها ساحر و من اژدها ....یعنی ....تو یکی از الفها رو پیدا کردی ؟
- نه اما کاش پیدا میکردم ..ولی ما یه موجود قدرتمند داریم ........فوکس ...
همان لحظه آتشی دیگر ظاهر شد و ققنوسی به رنگ سرخ و طلایی ظاهر شد
ققنوس با شادی بسیار پرواز میکرد انگار که بعد از مدتها احساس آزادی می کرد
- امکان نداره ......یه ققنوس ........اونم اینجا .بعد از این همه وقت ....غیر ممکنه .....
- وایسا .وایسا ببینم .......تو می دونی فوکس یه ققنوسه ؟ تو اونو میشناسی ؟
- البته هری ...تو که فکر نمی کنی محل زندگی این موجود واقعا تو دنیای شما باشه ؟..........مرگبال  همون اوایل شروع کارش ققنوس ها رو نابود کرد و تعداد کمی که از اونا باقی مونده بودن از آلاگیزیا رفتن مدتها ست که کسی تو آلاگیزیا ققنوس ندیده .اینا موجودات قدرتمندی هستن .حتی قدرتمند تر از ما ........
- پی مرگبال چطور اونا رو شکست داد ؟
- بزرگترین سلاح دشمن هری ....تفرقه و جدایی .....همون چیزی که ما اژدها ها رو از هم جدا کرد ققنوس ها رو هم از هم جدا کرد اون با افرادش بزرگترین ققنوس رو طلسم کرد و بقیه دیگه راحتتر  فرار میکردن ....
- و اسم بزرگترین اونا چی بود ؟
- فنیکس . ... اولین و قدرتمند ترین ققنوس ......مرگبال و افرادش اونو به سنگ بدل کردن .......
-اون سنگ کجاست ؟
-هیچ کس نمیدونه
- اما چطور ؟ مگه شما نمیگین  اون قدرتمند ترین ققنوس بود چرا شکست خورد ؟
- تفرقه .مرگبال بین ققنوس ها تفرقه انداخت و اونا رو از هم جدا کرد ..بعد اونا رو یکی یکی گیر انداخت ....و طلسم کرد ....اما هر کاری کرد نتونست آسیبی به فنیکس بزنه تا این که .... اونو تهدید کرد اگه تسلیم نشه تمام ققنوس ها رو میکشه .....فنیکس به خاطر مردمش تسلیم شد ....اما در آخرین لحظه ای که تسلیم می شد افراد مرگبال شروع کردن به کشتن ققنوس ها ..دیگه خیلی دیر شده بود ..فنیکس نمیتونست کاری برای خودش و اونا بکنه ..پس آخرین قدرتش رو به کار برد و ققنوس های زنده رو از آلاگیزیا خارج کرد و خودش به سنگ تبدیل شد ...و بعد از اون کسی ققنوسی ندید
هری دوباره به شکل انسانیش برگشته بود و با تعجب به فوکس نگاه میکرد
- می دونی فوکس ...اصلا تعجب نمیکنم اگه همین الان شروع کنی و مثل این اژدها ها حرف بزنی ...
- ببینیم و تعریف کنیم ...
ققنوس حرف زده بود ...به زبان انسان ها یا هر زبان دیگری که در آلاگیزیا کاربرد داشت ...و هری بر خلاف گفته اش  از فرط تعجب  خشک شده بود
ققنوس به کراسوس نگاه کرد و به چشمان او خیره شد .....
- کراسوس تو واقعا پیر شدی ....
- تو منو از کجا میشناسی ؟
هری تصور میکرد که امکان ندارد اژدها بیشتر از این تعجب کند اما ادای جمله ی بعدی به اشتباه خود پی برد
- واقعا پیر شدی مرد ...منو فراموش کردی ؟ من پیتروسپینا هستم ........تنها دوستی که از ققنوس ها داشتی
- اما چطور ؟ من خودم دیدم که مرگبال شخصا تو رو نابود کرد .....
- تو فنیکس رو دستکم گرفتی کراسوس .......اون قدرتمند ترین در آلاگیزیا بود ...مرگبال هرگز نتونست اونو شکست بده
قطره ی اشکی درخشان و زلال از گوشه ی چشمان ققنوس خارج شد و بر زمین ریخت ....در جایی که قطره به زمین خورده بود چشمه ای آب روان شد
- می دونی هری ؟ آلاگیزیا همیشه این بیابونی نبود که تو میبینی .....ققنوس ها مایه ی خیر و برکت این سرزمین بودن .اما با رفتن اونا دوران سقوط آلاگیزایا شروع شد .......و دوست تو پیترو سپینا   پیک مخصوص  فنیکس بود
- اما چرا به من نگفتی؟ چرا همون اول بهم همه چیزو ننگفتی ؟
- نمیتونستم هری پاتر ........قسمتی از طلسمی بود که فنیکس رو ما انجام داد ....ما تموم حافظه مون رو از دست دادیم .
-چرا ؟ پیترو ؟ چرا فنیکس همچین کاری کرد ؟
- کراسوس ...اون نمی خواست ما تو مدتی که اینجا نیستیم زجر بکشیم و با فکر کردن به اینکه سرزمین خودمون رو نابود کردیم نابود بشیم
- اما تو با اون زمانی که اینجا بودی خیلی فرق کردی .... تو شبیه فنیکس شدی ...
- اینا رو مدیون هری پاتر هستم ...من تو قدرت اون و اون تو قدرت من شریک شده یه جورایی میشه گفت من و اون یکی شدیم .....ازت ممنونم هری ..اگه تو منو به اینجا نمی آوردی هرگز خودمو پیدا نمیکردم
هری هیچ حرفی نمیزد ....بدنش همچون سنگ خشک شده و از چشمانش اشک جاری بود و از محل برخورد اشک ها با زمین گل و سبزه می رویید
پیترو و کراسوس به طرف هری حرکت کردند اما در چند قدمی او از حرکت باز ماندند ..دیگر قادر به حرکت نبودند ...
................................................................
- مودی چه اتفاقی براشون افتاده ؟
- نمی دونم آرتور ...نویل میگه وقتی داشته برای صبحونه میرفت اونا رو دیده که افتادن رو زمین و دچار تشنج شدن ..رفته و پاپی رو صدا کرده ...اما اونم نتونسته کاری براشون انجام بده تا اینکه همین چند دقیقه ی پیش کم کم حالتشون عادی شده
- مودی لطفا چیزی به مالی نگو .....
-مگه مغز خر خوردم .....اگه خواستی خودت بگو
دومرد در حین صحبت بودند که سه پیکر روی تخت را نوری سپید و کور کننده فرا گرفت و لحظه ای بعد هر سه دوست به هوش آمدند
- آرتور فکر میکنم بتونی از خودشون بپرسی
مودی که چشم جادوییش بر روی سه دوست قفل شده بود این را خطاب به آرتور ویزلی گفت که با سردرگمی  در حال فکر کردن به فرزندانش بود
و مرد موقرمز به طرف تخت ها دوید .........
رون هرمیون و جینی به سختی تمام توانسته بودند از زیر جواب دادن به سوالات آقای ویزلی و مودی بگریزند و حالا در راه  بازگشت به خوابگاه گریفندور بودند
- واقعا عجیب بود
- 40 سال در عرض4ساعت
- شگفت انگیز بود
......................................................
رون برگشت تا هرمیون را خبر کند اما خود نیز بر زمین افتاد و دچار تشنج شد
- خدای من اینجا کجاست ؟
- منم نمیدونم رون
- هرمیون ؟ پس جینی کو؟
-منم اینجام ....کسی میدونه اینجا کجاست ؟
این سوال جینی باعث شد  همگی محیط اطراف خود را کنترل کنند ....
- خدای من چه کتابخونه ی بزرگی !!!!!!!!!!
- و شما باید تمام این کتاب هارو بخونین و حفظ کنین
صدا منبعی نداشت  چنان که  از تمام محیط ساطع میشد
هرمیون :  اینجا کجاست؟ شما کی هستین ؟ چرا ما اینجاییم؟
- این جا منبع  علمه  هری خواسته تا شما اینجا باشین  و علم بیاموزین  اما نمتونید آموخته هاتونو اینجا تمرین کنید ..اینجا فقط برای تئوری هستش .....و من از دوستان هری هستم ....اسمم کلسیفره
رون : اما خوندن این همه کتاب سالها طول میکشه
- و شما تازمانی که همه ی اینا رو نخوندین از اینجا بیرون نمیرین
جینی : اما بیرون همه در حال جنگن   ..هری به کمک ما احتیاج داره ...
- این به شما ربطی نداره .اما اگه بخواید بهتون میگم که الان شما بای هری فقط  دردسر هستید اون اونقدر قدرت داره تا بتونه از خودش و خیلی های دیگه دفاع کنه اما نه زمانی که نگران شما که بهترین دوستاش هستید باشه ...به خاطر همین شما باید تمام این علومو یاد بگیرید و در زمانی که هری پیشتون نیست اونا رو تمرین کنید ......شخصا توصیه میکنم از همین الان شروع کنین تا زودتر تموم بشه
سه دوست بدون هیچ حرف دیگری به سمت کتاب ها به راه افتادند اما کتاب ها از آنها دور میشدند
- درس اول ....هرکسی قدرت و توانایی یادگیری چیزی رو داره که با بقیه متفاوته .....شما پشت این سه میز بشینید کتاب هایی که شما توانایی یادگیری شون رو دارید تک تک و به نوبت خودشون میان پیشتون ...
رون : خدا آخرو عاقبتشو به خیر کنه
و به سمت میز ها به راه افتادند
.
.
.
.
.
.
هرمیون آخرین سطر کتابش را خواند و آن را بست تا طبق معمول کتابی دیگر برایش ظاهر شود اما این بار هیچ کتابی ظاهر نشد .....بعد از مدتها به یاد جینی و رون افتاد و برگشت تا آنها را نگاه کند ... و در کمال تعجب دید که آنها نیز منتظر کتابی دیگر هستند اما برایشان ظاهر نیشود ..........و نگته ی دیگری که میدید این بود که رون و جینی هر کدام به اندازه ی سالها تغییر کرده بودند
- خوب بهتون تبریک میگم ....الان هرکدوم از شما تو شاخه ای از جادو تخصص دارید ...اما باید بعد از بیرون رفتن از اینجا شروع به تمرین کنید تا موقع برگشتن هری آمادگی همراهی با اون رو داشته باشید
-ما چقدر اینجا بودیم ؟
هرمیون بود که این سوال را پرسیده بود و از شنیدن صدای خودش تعجب کرده بود مدتها بود که هیچ صدایی به جز صدای ورق زدن کتاب نشنیده بود
- حدود چهل سال
رون : عالیه .....و ما یه جهش  سنی خواهیم داشت ؟
- نه ....در دنیای واقعی فقط چند ساعت گذشته
جینی : اما ما تو این مدت چهل سال از لحاظ روحی بزرگ شدیم و تغییر کردیم
- البته ولی از نظر جسمی نه ....من برای اینکه بتونم جسم شما رو از تغییر حفظ کنم مجبور شدم اونا رو تو حالت غیر فعال و بدون ارتباط با ذهنتون نگه دارم که باعث یه تشنج ظاهری میشه اما آسیبی به شما نمیرسونه..
هرمیون : به من میگفتن کرم کتاب ولی واقعا تا حالا اینقدر تحت تاثیر کتاب ها قرار نگرفته بودم
- کتاب هایی که شما خوندین با هم تفاوت داشتن ..در بعضی موارد هم یکی بودن .... همیشه با هم باشین تا بتونین از اطلاعات هم استفاده کنین و سعی کنید به هری کمک کنید اون به شما به عنوان دوست نیاز داره
- ممنون از شما ...واقعا نمیدونیم چطور باید ازتون تشکر کنیم
- تشکر لازم نیست ....اما من هدیه ای براتون دارم .در حالت عدی تمرین و تسلط روی چیزلیی که یادگرفتین شاید هم قرن ها طول میکشه اما من  مقداری از قدرت خودم رو تو وجود شما هم قرار میدم تا این زمان تا حد امکان کم بشه
و با این حرف کتابخانه ای که در آن قرار داشتند ناپدید شد و به جای آن فضایی سراسر سپید ظاهر شد و نورهایی بر آن سه فرود آمد
در همان لحظات جسم سه دوست را نوری سپید فراگرفته بود








خوب اینم از فصلک جدید  امیدوارم خوشتون اومده باشه بببخشید اگه خوب نبود
در ضمن منو از نظراتتون با خبر کنید